Weekly Report From Sat. October. 10th. .. 2015

تنـــــه   نـــــزن           טאנה  נאזאן     Tanehnazan












Editor David Fakheri
سردبیر داوید فاخری
עורך דוד פאחרי


    For the important News of the world
    ( in English, Farsi and Hebrew )
    Please visit us every day
    at Facebook under the
    editor's name
    ( David Fakheri داوید فاخری )






    חברים יקרים


    בשל בעיות טכניות וחוסר


    צוות נאות, האתר יהיה

    סגור עד להודעה חדשה



    دوستان عزیز


    به علت نقص فنی و همچنین


    کمبود کادر لازم،


    سایت تا ا اطلاع ثانوی


    تعطیل خواهد بود



    Dear Friends


    Due to technical problems


    and lack of adequate


    staff, The SITE will be


    closed until further notice









    Sunday, September 9, 2007

    انعکاس یک نظر

    دوست عزیزی با نام اختصاری * ب . ق * در ارسال اظهار نظری که مربوط به یاد داشت * عروسی * میشود شعر زیبائی را از حمید مصدق نیز فرستاده اند بنام * حسادت * که همه ی انرا در اینجا با هم مشاهده میکنیم !!. بفرمائید



    من نمیدونم شاعر ای ( شعر عروسی ) کی بوده ولی میدونم شاعرش خیلی حالش زار بوده !..
    یه بیت شعر دیگه ئی هم هست که نمیدونم شاعرش کیه ولی گمونوم حتما یکی از بچه ها ی خودمونی
    ! باید بوده باشه. که در آخرش میگه !:
    آن شب که ابلیس از لبان معشوقه ام بوسه های طولانی بر میدارد ! من و سازم تا صبح خواهیم گریست !
    یک شعر دیگه هم هس که تو گریه های من نوشتمش. از حمید مصدق که اسمش هس
    حسادت:
    مگر آن خوشه گندم

    مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند

    که سر خم کرده خندیدند


    مگر بستان شمیم گیسوانت را


    چو آب چشمه ساران روان نوشید


    مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد


    در عطر تنت غوطه ور گشتند


    که سرنشناس و پا نشناس


    از خود بی خبر گشتند


    مگر دست سپید تو


    تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد


    که می شنگند و می رقصند و می خندند


    مگر ناگاه


    نسیم سرد گستاخ از سر زلفت...


    چه می گویی ؟


    تو و انکار ؟


    تو را بر این وقاحتها که عادت داد ؟


    صدای بوسه را حتی


    درخت تاک قد خم کرده بستان شهادت داد


    مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟


    خدا داند که شاید خاک این بستان


    هزاران صد هزاران بوسه بر پای تو...


    دیگر اختیارم نیست


    توانم نیست


    تابم نیست


    به خود می پیچم از این رشک


    اما خنده بر لب با تو گویم


    اضطرابم نیست


    مگر دیگر من و این خاک وای از من


    چناران بلند باغ حیدر را


    تبر باران من در خاک خواهد کرد


    نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد


    ترحم کن نه بر من


    بر چناران بلند باغ حیدر


    بر نسیم صبح


    شفاعت کن


    به پیش چشم این خشم خروشانم که در چشم است


    به پیش قله آتشفشان درد


    شفاعت کن


    که کوه خشم من با بوسه تو


    ذوب می گرد

    3 comments:

    Anonymous said...

    کرامت جون سلام .
    به نکته خوبی اشاره کردی , منم یه حورایی از این غم و غصه ها لذت میبرم. معین یه آهنگی داره که وسطش یه تیکه غزل خراباتی میخونه :
    برو برو که دگر آشنا نمیخواهم
    به درد خو گرفتم و دوا نمی خواهم
    تو قبله گاه منی ؟ من ز قبله بیزارم
    تو گر خدای منی , من خدا نمیخواهم .
    راس میگی , همیشه تو این فکرم که کسی که همیشه بهش فکر میکنم و یادشم و خلاصه قسمتی از ذهن و روحمو اشغال کرده , آیا هنوز به من فکر میکنه؟
    آدم هر چی هم منطقی باشه ولی باز دوست داره اینجوری فکر کنه.
    اتفاقا چند روز پیش اتفاقی با یکی از دوستای دوره دانشگاهم از طریق اینتر نت آشنا شدم. میدونستم که خانمش با اون دوسته. بعد از احوالپرسی ,اولین چیزی که ازش پرسیدم , این بود که از فلانی چه خبر؟ و اون با خنده گفت بابا اون که دیگه داره دوماد دار میشه . به خودش که نرسیدی , بیا دخترشو بگیر.

    Anonymous said...

    kheshtmal

    tanehnazan said...

    نیفمم ! چرو همیشه اول ای مائیم که بایه پو جلو بیذاریم نه اونا ! تازه خیلیم دلشون بخاد که یاد ما باشن !! نوبرشه که نیوردن ! ای زمان او خدا بیامرز بود که قانون »» یی دلو یی دلبر «« حکومت میکردو * مردهاره * از تخمو ترکه انداخته بودن ! حالو سر هر بازاری کلی تولید کننده ی بچه و نوه و نتیجه ریخته که میتونیم بدون چکو چونه ! عروسه بیاریم خونه ! اووم نه یکی بلکه شونصد تاشه !< ! > . گوشیره یی دقه دوشته باش بیبینم کیه ! ای ووی یا ابوالفضل گمونم مامان کورشه که داره میاتش تو ! بیتره تا شر بپا نکرده خودوم پیشدسی کنم ! / چیزی نی ای خشتماله ! پولشه خوردن ! خیلی ناراحته !\/ کسی از شومو پرسید چه خبره که کتاب توضیح المسائل برم واز میکنی ؟!؟! تازه ای بدبخت پولش کو جو بود که کسی اوناره بالو بکشه یا پوئین بکشه !!!\. خاسم موصوعره عوضش کرده باشم ، پرسیدم / تالو کوجو رفته بودی دلم شور افتاد !\ گفت / رفته بودم بو فتانه اینا خرید امروز حراج بود ! حالو بوگو اونجو با کی اشنا شدم ؟ ای فتانه که انگار باواش باووی نصف ادموی دیگه ی ای دنیا هم هس و بایه کلی از وختته بری سلام علیکای او با مردم بیذاری ! تو فروشگاه یکی از ای اشناهاشه که یی خانم شیرازی خیلی چاق بد لباس تتر از خود راضی که سعی میکرد بو لحجه ی تهرونی غلیظ غلیظ حرف بزنه ! دیدو بعده احوالپرسی کاشف بعمل اومه که ایخانم یکی از ای همکلاسیوی شومو تو دانشگاه بوده و نمیدونم که چرو تا اسم شومو اومه وسط او خانم زد زیر خنده و حالو نخند و کی بخند ! هی دوباره و سه باره اسم شماره میاوردو قهقهیه انکر الاسواطش بیشتر میرفت تو اسمون !! خلاصه بعده ایکه اخرش خداحافظی کردیم و رفتیم از فتانه پرسیدم ای دیوونو دیگه کی بود ؟! در جوابم گفت کاشکی همه ی دیوونه ها مثل ای بودن ! ای عامو زن ....... که به خر پولیو نفوذ تو دولتو دارو دسگاه معروفه ! اینا فقط بو کله گنده ها نشسو برخاست میکننو !! بو امثال شاه پالوده میخورن ! بیذار بهتم بگم که اسم دختریش تو خونه ی باواش که دلاک حموم بوده و ننش که خونه ی مردم رخشوری میکرده بوده ....... . من از اون لحظه ئی که که زنم اسم شوور ای ضیفووره گفت فهمیدم که داره از کی حرف میزنه ! اما جرات نمیکردم صدام در بیاد ! چون ای وختیکه نسبت به من حسودیش میشد ! مخصوصا اگه پوی یی زن دیگه ی در میون باشه ( حتی مادرم ! ) تو خراب کردن او شمرم چارشه نمیکنه که جلوش بیگیره !!. من از همه احوال * اوشون که همو باشن ! * باخبرم و میدونم از خوشکلیو قد و قامتو فهمو کمال مثل یی دسه ی گل میمونه !!. حالو یا اوشون یی چیزی گفته و یا فتانه خانم یی چی پرونده که حواس مامان کورشه پرت و ایطو اتیشیش کرده ! اما یی چی بگمت بو همه ی ای حرفا من یی تار موی زنمه نمیدمو هزارتو از ای زنا بوسونم !! بری ایکه ای هر چی هس اما * خاطره * نیس و کسیم هس که برام * حسودیش میشه و تا پوی شارگشم پام وایمیسه ؟!؟!
    کرامت